تبلیغات
ღ❤*•. LOVE ღ♥ღ❤
ღ❤*•. LOVE ღ♥ღ❤
ᓄـنوعشـᓆــᓄ یـہ تیـᓄـیـᓄ بـבوלּ هـᓄ یتیـᓄـیـᓄ
یه روزمیاد

یه روز میاد من و تو یه نی نی داریم…

کوچولوی کوچولو…

انقدر که بلد نیست راه بره…پوشک میپوشه…

۴دستو پا میره…

دستاشو میگیریم تا یکم وایسه… اما میافته…

دیگه خسته میشی…

دراز میکشی…بغلش میکنی و داد میزنی عسل بابا کییییه؟

اما نینیمون نمیتونه حرف بزنه…

گنگ بهت خیره میشه…

منم شاهد این صحنه هام…

میگی بهت گفتم عسل بابا کییییه توله ی من…؟

اما…

یه روز میاد دوسالش میشه…

یکم حرف میزنه…

لباسامو میپوشه و میگه بابایی خوشگل شدم؟

میگی:بزغاله این که لباسای خانم منه…

میگه:بابایی بهش نگیا اما من لباساشو پوشیدم تا با تو ازدواج کنم

منم میگم:نخیر نخیر قبول نیس!

این شوهر منه…عشق منه…

کسی حق نداره باهاش ازدواج کنه…مال خودمه…

میگی:عیب نداره…

این توله میشه هووت …قبوله؟

من و نی نی دوتامون جیغ میکشیم قبوله…

مطمعنم میرسه اون روز …


صدا کن مرا



نظرات() | یکشنبه 8 شهریور 1394 | ✔ISA&FATI✔ ....
نمایش نظرات 1 تا 30